روانی، غرقگی یا flow :)

ما خیلی وقت ها تو زندگیمون انتخاب های اشتباه انجام می دیم و همین باعث می شه چون رغبتی به پیگیری و دنبال کردنشون نداریم، به خودمون برچسب تنبلی می زنیم.

این اتفاق بارها و بارها برای خودِ من افتاده.

طی این چند روز، بعد شروع کتاب  «زندگی خود را طراحی کنید» اثر «بیل بورنت» و «دیوید ایوانس»، بیشتر حواسم به اینه که چه وقتایی اوج لذت و غرق شدن در کارها رو احساس می کنم؛ برای این که بتونم پیدا کنم که واقعاٌ تو زندگیم دنبال چی هستم و چی از همه بیشتر حالمو خوب می کنه و بازدهیم در انجامش بالاست.

یادم افتاد که خیلی وقت ها من انتظاراتی از خودم داشتم که خیلی بیش از توانایی الانم منو به چالش می کشید (یعنی آمادگیشو نداشتم) برا همین خودم رو سرزنش می کردم که چرا نمی تونم فلان کار رو انجام بدم و خیلی وقت ها هم پیش اومده که کاریو انتخاب کردم که واقعاً علاقه ای بهش نداشتم و شاید تحت تأثیر محیط بوده و احساس کردم با انجام این کاره که می تونم مفید باشم.

چند روز پیش که یک راه ساده برای طراحی سایت پیدا کردم (برای رفع نیاز فعلی خودم)، به قدری شور و هیجان داشتم که واقعاً بدون اغراق غیر ۴.۵ ساعتی که خوابیدم و دقایق کوتاهی که صرف غذا و نماز شد، بیشتر از ۲۷-۲۸ ساعت به طور مداوم مشغول کار بودم و همه ش دوست داشتم زمان نگذره و من بتونم بیشتر روش کار کنم! حتی گوشیم رو هم که گذاشته بودم رو کیبورد(!) حواسم رو پرت نمی کرد! چون می خواستم علاوه بر این که از طریق خود لپتاپ ریسپانسیو بودنش رو چک می کنم، از طریق گوشی هم چک کنم تا مطمئن شم که در سایز گوشی خودم هم به خوبی نشون می ده. یک بار که گوشی مدت طولانی بدون استفاده رو کیبورد مونده بود، داشتم دنبالش می گشتم که کجا گذاشتمش! و اصلاً حواسم نبود جلوی خودمه.

خیلی حس خوبی داشتم این یکی دو روز.

یادمه چند سال پیش، سال های دانشگاه، یک بار دقیقاً یادم نیست چرا ولی یکی از پاهام خیلی درد می کرد و راه رفتنم مختل شده بود و به اصطلاح لنگ می زدم! عصر اون روز آزمایشگاه داشتم (رشته م شیمی بود)، غصه م گرفته بود که چطوری با این پای لنگ می خوام دو ساعت تمام در آزمایشگاه سر پا بمونم ولی وقتی وارد آزمایشگاه شدم، به کلی یادم رفت که پام درد می کنه و وقتی اومدم بیرون باز دردش شروع شد! انقدری برای خودم عجیب و غیرقابل باور بود که مطمئنم اگر کس دیگه ای غیر از خودم تجربه ش کرده بود و برام تعریف می کرد، می گفتم اغراق می کنی، دیگه نه در این حد! ولی واقعا در همین حد بود. من در تمام اون دو ساعتی که در آزمایشگاه بودم، اصلاً کوچک ترین علائمی از درد رو حس نکردم و حتی یادم نبود که دردی داشتم! و به محض خارج شدن از آزمایشگاه دوباره اومد سراغم.

نمی شه گفت همیشه ولی به نظرم خیلی وقت ها حال روحی آدمه که دردو کنترل می کنه. اگه همیشه پر از غم و غصه باشیم، حال جسمیمون هم بده و برعکس، اگه شاد باشیم، تحمل دردها راحت تر می شه و حتی ممکنه مثل موردی که برای من پیش اومد، به کلی باعث فراموشی بشه.

یک مورد دیگه که دقت کردم و فهمیدم واقعاً حس لذت و flow رو تجربه می کنم، وقت خوندن کتاب های حوزه علوم رفتاری و روان شناسیه.

 

⇐ یکی از دوستانِ خوب متممی، مطلب خوبی راجع به flow نوشته.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *