هنوز یاد نگرفتم با واقعیت نجنگم…

مدیرعامل سابق چادرملو، دیروز لابه لای حرفاش حرف خیلی قشنگی زد… خطاب به معاون وزیر وقتِ (همون وقتی که این حرفو بهش زده بود)… این که ما مدیرا با یک کاغذ میایم و با یه کاغذ میریم، شمایی که ما رو عوض می کنی باید به درگاه خدا پاسخگو باشی که آیا کس بهتری رو سر کار آوردی یا بدتر…

امروز مدیرعامل ما هم برکنار شد. همه میان و میرن… ولی من هنوز خیلی طول می کشه با واقعیت کنار بیام. می دونم خنده داره ولی تو این چند ماهی که حرف رفتنش شده بود، بارها و بارها اشک ریختم… خیلی غصه خوردم… برای کسانی که تو این جور جاها کار می کنند دیگه عادت شده رفتن مدیرا و اومدن مدیرای جدید. خنده داره که ما بخوایم برای همچین چیزایی غصه بخوریم. باید بهش عادت کنیم. غصه خوردن فقط جنگیدن با واقعیتیه که بدون اراده تو اتفاق می افته. باید بشینیم و نگاه کنیم و بگیم تا بوده، همین بوده.

همیشه با خودم فکر می کردم و می کنم که آیا این عادت کردن و سکوت ما تو هر شرایط و موقعیتی نیست که باعث شده تاحالا چیزی بهتر نشه که هیچ، مدام بدتر هم بشه؟

این که تا بوده همین بوده، توجیه درستیه برا سکوت؟ برا دست روی دست گذاشتن؟

انقدر بغض گلومو گرفته و انقدر ناراحتم که نمی دونم چی بگم.

هر مدیر شایسته ای که برکنار میشه، باید برای این مملکت سوگواری کرد.

اردیبهشت سال گذشته که ناصر تقی زاده از گل گهر برکنار شد، من تا ماه ها لباس سوگواریمو از تنم بیرون نیاوردم، نتونستم بپذیرم چرا؟ یه حس خشم و نفرت تو وجودم جمع شده بود… تا اسفند سال گذشته که دوباره به مدیرعاملی چادرملو برگشت و خب این بار مهندس نوریان برکنار شد! هنوز در سوگواری رفتن مهندس نوریان بودم که امروز مدیرعامل خودمون رفت…

برای این کشور همیشه باید لباس عزا به تن داشت انگار…

 

انسان در ذاتشه فراموشکاری… ما فراموش می کنیم… عادت می کنیم…

و زندگی جریان داره.

امروز با ما، فردا با دیگری ها…

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *