خودِ حقیقیِ معمولی و پر از خطا

وقتایی که چیزی دم دستم برای نوشتن نیست، موضوعات مختلف به ذهنم هجوم میاره و دلم میخواد راجع به همه شون بنویسم ولی وقتی شروع می کنم به نوشتن، دیگه ذهنم یاری نمی کنه چی می خواستم بنویسم.

وقتی به جمع متممی ها پیوستم، از طرفی دلم آروم بود که یک جای مطمئن پیدا کردم که ریشه دغدغه مون تقریبا مشترکه و حرفشون رو می فهمم و برام دوست داشتنیه ولی به مرور زمان متوجه شدم دچار یک دو قطبی شدم. از خودم دور شدم و دیگه نمی تونم خودم باشم. حس کردم خود واقعیم رو هوا معلق شده و من چیزی نیستم که بروز پیدا می کنه. خیلی وقته در متمم سکوت طولانی کردم. در وبلاگ نویسی هم.

قبلنا هرچند که بی دغدغه می نوشتم و از هر چیزی می نوشتم ولی خودم رو خالی می کردم اما حالا شدیدا در نوشتن محافظه کار شدم. نه که مشکلی از حضورم در متمم باشه، ابداً. پیوستنم به اون جمع از نعمت های بزرگ خدا تو زندگیمه اما تو این مدت به جای این که سعی کنم با خود حقیقیم زندگی کنم، متمم رو با بخش دیگه ای از وجودم زندگی کردم. همین شد که سردرگم شدم. نه آدم قبلی بودم و نه آدم جدیدی شدم. با مدل های ذهنی کهنه زندگی کردم اما یکی مدام تو گوشم زنگ می زد که یه دستی به سر و روی زندگیت بکش و من فقط این صدا رو شنیدم. نشستم و نگاه کردم؛ به خودی که جلو می رفت اما شبیه دو خط متقاطع هر روز از حقیقتش دور و دورتر می شد. یه ظاهر خندان و خوشحال روی یک حقیقت غمگین و مضطرب. نمی دونم دقیقا کی، شاید اوایل زمستون سال قبل یک باره حس کردم شبیه ماشینی که موتورش سوخته، هرکاری می کنم دیگه روشن نمی شم. دیگه نمی تونم از جام بلند شم. این بار برخلاف قبل‌ترها که تو لحظات تنهاییِ این مدلی، نوشتن به دادم می رسید، حتی دیگه دستم به نوشتن هم نمی رفت. نه با کسی حرف زدم، نه چیزی نوشتم و یه روزی به خودم اومدم و دیدم یک فرد افسرده واقعی شدم. یک فردی که به پوچی رسیده و دیگه هیچی از جا بلندش نمی کنه. هر هدف و چشم اندازی، تهش به این ختم می شه خب که چی؟ می خوای به کجا برسی ؟ اینو انجام بدی چی میشه؟ آخرش که چی؟

و من هیچ جوابی برای این سوال هام نداشتم. اون روزا کتاب «انسان در جست و جوی معنا» رو خونده بودم و به این رسیده بودم هیچ معنایی تو زندگیم پیدا نکردم که بخاطرش مسیر زندگی رو طی کنم. من فقط امروزم هستم و گذشته ای که هنوز رو دوشمه اما هیچ تصوری از آینده م ندارم. هیچ تصوری. حتی هنوز نمی دونم میخوام هنر رو ادامه بدم یا علم رو! واقعاً تصمیمی برای ازدواج کردن دارم یا نه؟ کجا می خوام زندگی کنم؟ ایران یا یک کشور دیگه؟ به هر گزینه ای که فکر می کردم، یک بار مسئولیت با کلی وظایف جور و واجور جلوم سبز می شد و من که حس می کردم انگار همیشه‌ی خدا ۸۰-۹۰ درصد ظرفیت کوله پشتی روحم پره، نمی تونم این بارو بردارم و راهی شم و یک استرس شدید پیدا می کردم. از این که نکنه وقتم تو این دنیا تموم شه و من هنوز به هیچ چیزی نرسیده باشم، هنوز به سهم خودم دنیا رو طراحی نکرده باشم و کلی فکرای اینجوری.

یک بار که خوب نشستم و به خودی که این ۲۵ سال رو طی کرده بود نگاه کردم، دیدم من یک ترس متحرکم. از همه چی می ترسم، از آدما، از شکست، از تنهایی، از هر نوع موجود جانداری! و از همه مهم تر از تصمیم گرفتن! هیچ وقت خودم تصمیم نگرفتم، همیشه خودم رو موقعیتی قرار دادم که یا بقیه برام تصمیم بگیرند یا پل های پشت سرم رو بشکنم تا دیگه فرصتی برای انتخاب نداشته باشم و ناچار آن چه پیش آید رو بپذیرم و جلو برم و دیگه پشیمونی هم فایده ای نداشته باشه.

دیدم که این ترس، مشکلات جسمی متعددی رو هم برام به دنبال داشته. معده درد، خستگی دائمی، دردهای دائمی جسمی مثل درد مفاصل، پرخوری و بدخوابی! این ها غیر از ضعف های شخصیتی بود که دچارش شده بودم، مثل اعتماد به نفس پایین و ترس از ابراز وجود، جدی نگرفتن خودم، عزت نفس پایین، هیجانات ناپایدار، عصبی بودن و…

من حتی از جسم خودم هم خیلی خیلی دورم و با خیلی از ابعاد جسمی خودم غریبه هستم.

نه که تو این همه سال، همه چی رنگ و بوی غصه داشته باشه… نه، من خیلی روزای خوبی داشتم. خیلی تجربه های دوست داشتنی داشتم. برا همین بوده که با همه غم ها، هیچ وقت دلم نخواسته جای کس دیگه باشم، چون هر بار فکر می کنم که اگر بعضی تجربه های خودم رو کس دیگه داشت، چقدر بهش حسودیم می شد، دلم نمیخواست که جای کس دیگه باشم.

وقتی تصمیم گرفتم به وبلاگ نویسی برگردم، حس کردم خیلی تهی شدم. هربار که می خوام بنویسم، خودِ حقیقیم نیست که می نویسه. دیگه دستم به نوشتن نرفت چون دغدغه های شخصی و مشکلات متعدد شخصی، نمی ذاشت از غر زدن و گلایه کردن فاصله بگیرم و من چون دلم نمیخواست از درد و غم بنویسم، دچار خودسانسوری شدم و دیگه هیچی نتونستم بنویسم. می ترسیدم از اینکه حرف امروزم با فردام متفاوت باشه. امروز دغدغه های سطحی و کوچیک داشته باشم و فردا از ثبت کردنشون خجالت زده باشم. برا همین اینستاگرام برای تخلیه‌ی منِ متغیر، محیط بهتری بود، چون بیشتر آدما جدی نمی گیرنت چون برای جدی گرفتن نیست که وارد اون فضا شدند. خب اونجا می شد غر زد و شخصی نوشت و به فکر مفید بودن، نبود! منتها وقت زیادی که براش می ذاشتم باعث شد اونجا رو هم دوست نداشته باشم. اکانتم رو به طور دائمی حذف کردم. خاطراتی که ۲-۳ سال ثبتشون کرده بودم، همه شون از بین رفت. من وارد یک زندگی شدم که حالا دیگه برای اکثریت غریبه بود. حتی برای خودم. زندگی بدون اینستاگرام!

خودمم دقیق نمی دونم ترس از تنهاییه که باعث می شد فکر کنم اونجا تنها نیستم و ترغیبم می کرد فعالیت کنم یا تصور این که می تونم در اون محیط مفید باشم!

این روزا دوباره به برگشتنم به اون فضا فکر می کنم ولی یاد اون روزا میفتم، باز هم «میترسم»!

یاد اینکه اونجا هیچ کس جدی نمی گیردت، خودش ترسناکه! ما بخش زیادی از توجه و تمرکزمون رو در فضایی می گذرونیم که توش به نوعی دچار یک بی حسی عجیب هستیم. اینستاگرام، فقط یک اپلیکیشن نیست، انگار یه دنیای موازی با دنیاییه که داریم توش زندگی می کنیم.

«خیلی» از ماها (نه همه مون)، وقتی وارد این فضا میشیم، انگار ناخودآگاه تصمیم میگیریم که به دردها و خوشی ها بی تفاوت باشیم. یاد میگیریم به چیزهایی که بهتره بهشون واکنش نشون بدیم، در برابرشون سکوت کنیم. یاد میگیریم فقط نگاه کنیم و بگذریم. یاد میگیریم حتی گاهی نگاهم نکنیم و بگذریم. انگار دغدغه هامون متفاوت میشه.

نمیدونم راحتی دسترسی بهش باعث شده توش به خودمون سختی زیادی ندیم یا چی؟ دقیقاً هنوز نفهمیدم چرا آدما این همه رفتاراشون عجیب می شه تو این فضا.

وقتی همه ما دوست داریم دیده بشیم، تایید بشیم و تنها نباشیم اما هیچ کدوم بهم دیگه توجه عمیق نداریم باز هم خلأیی که بخاطرش به این فضا پناه میاریم، همچنان پابرجاست. کی می تونه واقعاً انکار کنه که بخاطر این نیازها نیست که به اینستاگرام اومده و فعالیت می کنه؟ بهرحال نیاز درونی ارتباط با آدمای دیگه، ما رو به همچین فضاهایی می کشونه ولی چرا باهم دیگه ارتباط حقیقی برقرار نمی کنیم و انقدر نسبت بهم بی تفاوتیم؟

شاید اگر زحمت پیدا کردن یک دوست، به اندازه فشردن دکمه فالو و اکسپت نباشه، قدر ارتباطاتمون رو بیشتر بدونیم و در دسترس بودن آدما انقدر بی ارزش نشه برامون، وقتی کسی از درداش می نویسه، راحت از کنارش عبور نکنیم.

من بارها برام پیش اومده که وقتی از روزهای تنهایی و سختیم گفتم، دوستام بهم گفتند که چرا به ما چیزی نگفتی؟ خب چه فرقی می کنه وقتی کسی به تو پیام بده یا تماس بگیره و یا اینکه جایی ثبت کنه که نیاز به یک همراه و همدم داره برای گذروندن روزای سختش و ما بخونیمش و تصمیم بگیریم حتی شده موقتی، همسفرش باشیم و سنگینی بارشو از رو دوشش کمتر کنیم تا وقتی که حالش خوب بشه. این که دیگه رفاقت نیست منتظر بمونیم بقیه دستشونو سمت ما دراز کنند. کسی که غمگینه، کسی که افسرده ست، انقدر تو تنهایی و درد خودش فرو رفته که خیلی وقتا یادش نیست باید از کسی کمک بخواد…

با همه این ها، دلم میخواد به اون فضا برگردم و شاید همین روزا برگردم. نمیدونم.

چیزی که من این مدت بهش رسیدم اینه که خیلی از آدمای اطرافم واقعا معمولی هستند. با نیازها و دغدغه های معمولی. وقتی تو دنیای واقعی باهاشون میشینی و حرف میزنی، دردها و خوشی ها و نیازهای مشترکی داریم. نمیدونم چی باعث میشه که آدم ها رو خیلی متفاوت از خودمون ببینیم و اکثر اوقات فکر کنیم خیلی از ما سر تر هستند. همه ما معمولی هستیم. شاید اگر این رو بپذیریم، خیلی از ترس ها خود به خود فرو بریزه. دیگه انتظارات عجیب و غریبی از خودمون نداشته باشیم و خودمون رو سانسور نکنیم.

چرا بقیه نباید بدونند که من خیلی معمولی ام؟ منم گاهی کارهای احمقانه می کنم. منم اشتباه می کنم. منم گاهی آهنگ هایی با محتوای مزخرف گوش می کنم. منم گاهی دلم میخواد به جسم خودم برسم.

درباره خودِ من، شاید یک دلیل اصلیش که خیلی ها متفاوت بهم نگاه می کردند، چادری و مذهبی بودنم باشه.

کسی که چادریه حق نداره کسی رو دوست داشته باشه و بهش بگه، آهنگ های اونور آبی گوش بده. دوست داشته باشه که آرایش کنه و مثلا تو کیفش لوازم آرایشی پیدا بشه! دلش بخواد بره کلاس تئاتر و بازی کنه. حتی تو انتخابات به روحانی رأی بده!

نگاه های سنگین جامعه باعث شد من خودمم کم کم حس کنم انگار نباید شبیه بقیه ای که چادری و مذهبی نیستند، باشم!

تاحالا موارد اساسی پیش اومده که این تابو رو برای خودم شکستم. شاید یک موردش رو که بتونم اینجا بنویسم این باشه که پارسال در یک باشگاه صدا ثبت نام کردم که مختلط بود و تمرین های ورزشی داشت و مثل باشگاه های ورزشی دیگه، تمرین می کردیم. خب آدمایی که اونجا بودند واقعا از نظر ظاهر هیچ شباهتی به من نداشتند. شاید همین باعث شده بود مربیِ آقا فکر کنه که همه از لحاظ عقیدتی شبیه هم هستیم و وقت تمرین که دراز کشیده بودیم تا حرکت خاصی رو انجام بدیم و چشمامونو بسته بودیم، اومد دستامو گرفت تا تمرینمو اصلاح کنه و وقتی جلسات بعدی موقع خداحافظی چادر رو روی سرم دید، یک بار اول کلاس پرسید کی مشکل تاچ داره و فقط من دستمو بلند کردم و تا آخر رعایتِ منو کرد یا اون یکی مربی همین کلاسمون، وقت تست تنفس دستش رو می ذاشت روی بدن ما تا نحوه نفس کشیدنمون و لرزش بدنمون رو حس کنه و وقتی به من می رسید به خانوم بغل دستیم می گفت شما برای این خانوم رو انجام بده.

من غرق در نگاه متفاوت به خودم بودم که یک روزی به خودم اومدم و دیدم که منم مثل دخترای دیگه، علایقی دارم و دارم با این نگاه مسخره خودم رو ازشون محروم می کنم. من هم دوست دارم لباسای خوشگل بپوشم، آرایش کردن رو خیلی خیلی دوست دارم. دوست دارم برم کلاس تئاتر تا برخی از مسائلی که داشتم رو اونجا حل کنم و خیلی چیزای این مدلی.

از بچگی تو ذهنمون فرو رفته که دخترِ این مدلی، حیا نداره! و حیا نداشتن خیلی بده و من همه ش فکر می کردم اینجوری از خدا دور می شم. خدا دوست نداره من به خودم برسم، خدا دوست نداره من عاشق بشم، خدا دوست نداره من پول بدم و برای خودم چیزای خوشگل بخرم، خدا آرایش کردن منو دوست نداره، خدا تنهایی سفر کاری یا غیر کاری رفتن رو دوست نداره! چون همه اینا نشونه بی حیایی یک دختره و من باید یک دختر نجیب و معصوم باشم تا خدا منو دوست داشته باشه و برم بهشت!

درحالیکه هیچ کدوم نشد، نه من دختر معصومی شدم و نه کارایی که دوست داشتم رو انجام دادم.

یک تضاد و کشمکش کشنده درونی که باعث شده بود همیشه معلق باشم.

درحالیکه خدا با هیچ کدوم از اینا مشکلی نداره. من میتونم در عین حال که خدا رو دوست دارم و سلامت نفس دارم، به علائق شخصی خودم هم برسم.  خدا چیزی که براش مهمه مفید و مولد بودن منه، مسئولیت پذیری من براش مهمه. اگر این ها نباشند، ظواهر براش اصلا مهم نیست. نمی گم این ها در تقابل باهم هستند ولی مثل اینه که یک ساختمون ستون نداشته باشه و شروع کنی به طراحی داخلی و خوشگل کردنش!

اگر خودِ حقیقیت به خوبی ای که می خوای نباشه اما خودت رو سانسور نکنی، شاید خیلی بهتر از این باشه که یک روکش خوشگل روی خودت بکشی و از درون دچار یک زلزله دائمی باشی. یا خودت رو در فضاهایی که باید خودت رو بروز بدی قرار نده یا اینکه اگر هستی خودت باش. این حرف رو البته به خودم می زنم و کسایی که باهاشون دچار یک درد مشترکم.

شبیه یک ماشینی که روش صد لایه رنگ داره، خود واقعیم پنهان شده و حالا میخوام یک کاردک بردارم و این رنگ های مصنوعی رو بتراشم تا به خود حقیقیم برسم. خودِ حقیقی که هرچند خیلی معمولی و پر از خطاست اما قطعا خیلی بیشتر از خودِ حالام دوسش دارم چون چیزی برای قایم کردن نداره، راحت نفس می کشه، از چیزی نمی ترسه و از چیزی فرار نمی کنه.

 

دیدگاه‌ها

    1. نوشته
      نویسنده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *