به رسمیت شناختن خستگی‌مون :)

بعداً نوشت: هرچند در خط اول نوشتم اما باز هم تاکید می کنم این صحبت ها ترکیب آموخته ها و زندگی شخصی منه. ممکنه حرفام درست نباشه اما چیزیه که خود من تجربه ش کردم و فعلاً که دانسته‌هام در همین حده، با این نگرش جلو می‌رم.


می خوام از تجربه شخصی خودم راجع به خستگی بنویسم. ممکنه بقیه این حالت ها رو تجربه نکنند و ممکنم هست که حتی فقط یک نفر این حالت رو تجربه کرده باشه و حواسش نباشه که به منشأش دقت کنه.

ما در طول زندگی واقعاً کارهای زیادی می کنیم که احساس خستگی زیادی رو به دنبال داره اما غالباً ایجاد این خستگی ها رو به رسمیت نمیشناسیم. یه جورایی انقدر برام دور از تصوره که انگار به خودمون حق این رو نمی دیم که همچین چیزایی خستگی به دنبال داشته باشه. درحالیکه واقعا بنظرم این کارهای کوچیک که تعدادشونم کم نیست در طول روز انرژی ما رو از بین می بره. دقیقاً مثل یک باتری گوشی که مثلا ۳۰ تا برنامه هر کدوم ۲ درصد از باتری رو کم می کنند و جمعاً می شه ۶۰ درصد! بعد ما انتظار داریم با ۴۰ درصد باقیمونده، به همه فعالیت های مفید مورد انتظارمون هم برسیم! (البته بنظر من ۴۰ درصد خیلی خوشبینانه ست. من حس می کنم خیلی بیش از این ها انرژی هدر می دم)

احتمالاً بیشتر ماها وقتی خودمون رو مستحق خسته شدن می دونیم که یک فعالیت فیزیکی شدید یا کار سنگین فکری طولانی انجام داده باشیم. در غیر این صورت اگر بخوایم کاری رو انجام بدیم و کشش برای شروع یا یک اقدام نداشته باشیم، شروع می کنیم به بد و بیراه گفتن و سرزنش کردن خودمون، البته قرار نیست با کلمات رکیک به خودمون فحش بدیم که بد و بیراه محسوب بشه 🙂

مثلا می تونه شامل این جملات در ناخودآگاه ما بشه: چقدر تو تنبلی! هیچ وقت عرضه انجام کاریو نداری! همه ش دنبال بهونه می گردی از زیر کارات در بری! اصلا تاحالا شده تو عمرت یه کار درست و حسابی انجام بدی؟ تاحالا شده یه کاریو شروع کنی و تا تهش بری؟ به درد هیچ کاری نمی خوری! با این اراده چجوری می خوای کارای مهم و جدی تو زندگیت انجام بدی؟ بقیه رو نگا روزی ۱۰ ساعت کار می کنند، بعد تو می خوای ۲ ساعت کار کنی جونت بالا میاد!

نمی گم تنها دلیل ولی یکی از دلایلش بی توجهی به خستگی های روحی و جسمیمونه. شاید بهتر باشه یک بار دیگه به فعالیت های ریزی که در طول روز انجام میدیم دقت کنیم.

من دو موردش رو که الان به ذهنم میرسه اینجا می نویسم، شما هم اگر با این مسئله دست و پنجه نرم می کنید، بنظرم کارهاتون رو در طول روز بنویسید و بعدش میزان سطح انرژیتون رو بسنجید. برای یکی دو هفته این کار رو انجام بدید تا متوجه بشین دقیقاً چه کارهایی (حتی خیلی کوچیک) هستش که بعد انجام دادنش، انرژی کافی برای فعالیت های اصلی و مولّد زندگیتون ندارید.

برای خود من بارها پیش اومده ولی شاید در این ۲-۳ بار بوده که آگاهانه به واکنش جسمی و روحی خودم دقت کردم و بعدش تونستم این رو در خودم کشف کنم که انرژیم داره سر چه چیزایی هدر می ره.

یک بار تصمیم گرفته بودم یک استوری (یا استاتوس- یادم نیست) بگذارم و حدوداً یک ســـــــــاعت با خودم کلنجار رفتم که بگذارمش یا نه! یک آن به خودم اومدم دیدم که یک ساعته دارم به این موضوع فکر می کنم. در واقع اگر اشتباه نکنم از خستگی و تخلیه انرژی بعدش متوجه شدم که چه زمان زیادی رو بیهوده صرف این کار کردم! خوب که دقت کردم دیدم واقعاً بخاطر همین موضوع انرژی زیادی رو از دست دادم. چیزی که واقعا ارزشی نداشت اما من رو شدیداً خسته کرده بود. اولین بار بود که آگاهانه پی بردم که سر این موضوع چقدر در طول این سال ها انرژی هدر دادم.

مورد دوم که خب قاعدتاً اهمیت زیادی برام داشت ولی انتظار خستگی شدید بعدش رو نداشتم. یک موضوعی بود که سال ها تو دلم پنهانش کرده بودم و خیلی آزارم می داد و یک جورایی حرف زدن ازش احساس ضعف شدیدی بهم میداد. چند روز پیش تصمیم گرفتم که این بار رو سبک تر کنم و راجع بهش با یکی از دوستانم صحبت کنم تا هم بتونم از فاجعه سازی جلوگیری کنم و هم اینکه ممکنه بتونم با خودم حلش کنم. چیزی حدود یک ساعت و نیم تلاش کردم که راجع بهش حرف بزنم؛ انقدر برام سخت بود که حتی جواب آره یا نه های دوستم که داشت سعی می کرد حدس بزنه رو نمی تونستم بدم! بعد کلی تلاش، حرفمو نیمه کاره رها کردم و اسنپ گرفتم که برگردم خونه، وقتی نشستم تو ماشین و به حال خودم دقت کردم، انگار کوه کنده بودم و احساس خستگی زیادی داشتم!

بعد با خودم فکر کردم من در طول روز چند بار پیش میاد که با همچین کارایی باتری روح و جسممو خالی می کنم؟ چه حساسیت ها و ترس هایی تو وجودم جمع شده که اینجوری منو کسل و خسته کرده؟ گاهی وقتا بدون اینکه هیچ کار فیزیکی یا ذهنی سنگینی انجام داده باشم، انقدری خسته ام که حتی نمی تونم از جام بلند شم و ساده ترین کارامو انجام بدم!

اگر شما هم با این مسئله مواجهید و نمی دونین چرا همیشه انقدر خسته اید و فعلاً راه خاصی به ذهنتون نمی رسه، بنظرم بیاین یه راهی رو امتحان کنیم!

بنویسیم! 🙂

با خودمون حرف بزنیم. خودمون رو تخلیه کنیم. با سوالات زیاد سعی کنیم هرچی تو گوشه و کنار ذهنمون جمع شده و ما رو سنگین کرده خالی کنیم. من قبلنا بیشتر و الان کمتر، هربار چیزی ذهنمو درگیر می کنه یک فایل ورد رمزدار باز می کنم و سعی می کنم خودم رو تخلیه کنم. هرچی راجع به اون موضوع به ذهنم میرسه بنویسم. خب این روش برای من واقعاً جواب داده. چندین ماه پیش که از نوشتن فاصله نگرفته بودم، برام معجزه می کرد، مدتی فاصله گرفتم و باز سنگین شدم.

الان می خوام بازم مثل قبل با خودم دوست بشم و بنویسم.

شاید براتون سوال باشه که چی بنویسیم؟ واقعاً هرچی تو ذهنتون هست رو بنویسید. انقدری که حس کنید که با بیل افتادین به جون مغزتون و میخواین ازش حرف بکشید. این کار واقعا معجزه می کنه. چون خیلی حرفا هست که حتی روتون نمیشه به خودتون بگین. اگر خجالت می کشید راجع به بعضی احساساتتون حتی با خودتون حرف بزنید، دل به دریا بزنید و هرچی تو ذهنتون میگذره رو خالی کنید. بعدشم اصلا فایل ورد رو شیفت دیلیت کنید! منم قبلاً حرف زدن راجع به بعضی چیزا انقدر برام سخت بود که نمی تونستم بنویسمشون و یه جورایی خجالت می کشیدم ولی خب به حسم غلبه کردم و نوشتم که برام شفاف تر بشه و از بار ذهنیم کم کنه.

واقعاً این کار رو امتحان کنید.

گاهی لازمه به گذشته خودتون برگردید، حتی به بچگیاتون. چون چیزای آزاردهنده روی هم تلنبار شده و یک اتفاق کوچیک، ممکنه همه این اثرات خفته رو بیدار کنه و شما با یک حالت غیرعادی از خودتون مواجه بشید و باورتون نشه که یک اتفاق کوچیک انقدر واکنش جسمی و روحی شدیدی به دنبال داشته باشه.

وقتی که بنویسید، به مرور که عادت کردید جزئی ترین چیزها رو هم نسبت بهش بی اهمیت نباشید، کم کم دستتون میاد چه چیزایی ذهنتون رو سنگین کرده و محرک های در طول روز، چه چیزای خفته ای در وجود شما رو بیدار می کنند که انرژی شما رو تا حد زیادی می بلعه.

بالاخره شناخت و آگاهی اولین قدمه. وقتی شما بدونید چه کارهایی و به چه علت (البته رسیدن به این نقطه یعنی پیدا کردن دلایل و عوامل، ممکنه ساده نباشه) شما رو خسته می کنند، تصمیم میگیرید یه حرکتی براش بزنید.

ما در طول روز بارها و بارها با کارای غیرمولد و گاهی واقعاً بی ارزش خستگی رو تو روح و جسم خودمون جمع می کنیم، بعد که میریم سراغ یک کار مولد، بعد یک ساعت به قدری خسته می شیم که برای خودمون هم خیلی عجیبه. با خودمون میگیم بابا من که کاری نکردم، تازه یک ساعته کارمو شروع کردم! حواسمون به کارای دیگه که انرژی رو ازمون می گیره نیست.

پ.ن: اول وارد مسائل درونی تری شدم برای بررسی این خستگی ها و یه گریزی زدم به چیزایی که از کارن هورنای و متمم یاد گرفتم و یهویی ذهنم رفت سمت تصمیم گیری و لیست ارزش ها و قدرت محدود اراده و… با خودم گفتم بهتره چیزایی که یاد گرفتم رو به مرور تکمیل کنم و اینجا بذارم. در یک پست قطعاً نمی گنجه و از موضوع اصلی دور می شم و آخرش خودمم نمی فهمم چی می خواستم بگم و چی شد! می دونم که پیش اومدن خستگیای این مدلی ریشه های خیلی عمیقی داره ولی بنظرم رسید فعلا در این پست فقط در این حد بگم که خودم به این رسیدم که این خستگی ها رو به رسمیت بشناسم و به جسم و روحم حق بدم که خسته بشند تا بعد بتونم عمیق تر بررسی کنم که اصلاً این کشمکش ها چرا هستند و باید چه کنم و… اگر دوست داشتید، این پست متمم رو بخونید. بنظرم خیلی به حرفای من مرتبطه.

دیدگاه‌ها

  1. بازتاب: تصمیم جدیدی که گرفتم/ سفر ذهنی – ساقی نامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *