داشتن ارزش های مشخص/ به بهونه دیدن فیلم «کازابلانکا»

 

توضیح: با اینکه در متن بارها و بارها از عبارت بنظر من استفاده کردم ولی برای اینکه افراط نباشه، مجبور شدم گاهی حذفش کنم ولی می خواستم اول حرفام اضافه کنم چون این بحث ها واقعا مدلش یه جوری نیست که کسی مثل من بتونه با قاطعیت و علمی راجع بهش حرف بزنه (و فکرم نکنم حتی دانشمندان ما با قاطعیت راجع بهش بنویسند) تمام این متن رو تنها و تنها عقائد شخصی خود من بدونید. ممکنه اصلاً قبول نداشته باشید. ممکنه اشتباه باشه. به قول متمم یک مدل ذهنیه و مدل های ذهنی رو بر اساس مفید بودنشون بررسی می کنیم. ممکنه این مدل ذهنی برای شما مفید باشه یا نباشه 🙂 همچنین قرار نیست من تا ابد همین مدل ذهنی رو داشته باشم، به مرور و با مطالعه بیشتر اصلاح می شه.


امروز به رسم همیشگی که از دنیا عقبم، برای اولین بار فیلم کازابلانکا رو دیدم، منتها دوبار از اول تا آخر نگاه کردم.

بنظرم آدما اگر فیلمشون کاملاً انتقادی و سیاه نباشه، تلاش می کنند یک شخصیتی رو از ایده آل ها توش بگنجونند.

تو این فیلم شخصیت ویکتور لازلو برای من الهام بخش یا بهتر بگم یادآور یک شخصیت ایده آل بود.

نمی دونم شما که دارین حرفای من رو می خونید، چقدر تو زندگی مشخصاً به موضوع داشتن سلسله ارزش های معین فکر کردید و دغدغه تون بوده. دلیلی برای انکار نیست که بگم من خودم یکی از ضعف هام تو زندگی همین بوده که فکر می کنم نتونستم به یک سری اصول، تا پای جون معتقد باشم؛ یک سری ارزش ها که با تکیه بهشون یک شخصیت قاطع و محکم داشته باشم. برام مهم نیست بقیه راجع بهم چی فکر می کنند، آدم ها معمولاً جلو روت تلاش می کنند بهت القا کنند که خیلی قوی هستی (و حتی گاهی ممکنه واقعاً شناخت درستی نداشته باشند). شناخت من از خودم این بوده که در این موضوع واقعاً کم گذاشتم و همین موضوع رضایت درونیم رو کم کرده.

دیدن این فیلم و شخصیت ویکتور، دوباره این حس رو در من زنده کرد. من الان اصلاً حرفم سر اعتقادات کارگردان و کاراکتر ویکتور و این ها نیست. چیزی که برام مهمه، معتقد بودن و باور داشتن به یک سری ارزش هاست و البته چیزی که این شخصیت رو برای من متمایز می کرد، باور به داشتن یک عشق انسانی برای تکامل زندگیش بود. فیلم های زیادی در این باره ساخته شده ولی شخصیت پردازی هیچ کدوم از اون هایی که خود من تاحالا دیدم، برام انقدر الهام بخش و اثرگذار نبود. حقیقتش فیلم های ایرانی که راجع به ارزش ها ساخته می شن، انقدری که معمولاً تو شخصیت پردازیاشون اغراق هستش، برام خیلی باورپذیر نیستند؛ مثلا دیدن فیلم های ابراهیم حاتمی کیا هیچ وقت این حس رو در من برانگیخته نکرده بود، درحالیکه بنظرم حاتمی کیا همیشه از شخصیت های آرمانیش فیلم ساخته اما این شخصیت ها هیچ وقت برای من باورپذیر نبودند.

دوست داشتم اینجا کمی راحت تر بنویسم.

من فکر می کنم آرمانشهر من اونجاییه که وقتی دو نفر باهم دیگه ازدواج می کنند، در عین حال که همدیگه رو عمیقاً دوست دارند، ارزش های مشترکی باهم داشته باشند. با تعاریفی که از زندگی شهدا شنیدم، میشه این ایده آل رو در زندگی برخی شهدا هم پیدا کرد. حقیقتش من زندگی شهید چمران وقتی در لبنان پا به پای همسرش برای آزادی و آزادگی می جنگید رو خیلی بیشتر از زندگی شهدایی دوست دارم که همسرشون در خونه بود و خودشون در میدان جنگ و جبهه، حتی اگر تو مسجد محل در پشت جبهه در حال خدمت بودند. این حس کاملاً شخصی خودمه و الان قرار نیست من قضاوت کنم که در هر شرایطی چه کاری درست تره و در جبهه ما شرایط چجوری بود و در لبنان در اون نقطه زمانی و مکانی شرایط چجوری بوده.

من در این پست نمی خواستم این فیلم رو نقد کنم، برا همین پیش کشیدن زندگی شهدای خودمون خیلی بی ربط به حرفام نیست.

اون چیزی که من رو عمیقاً به فکر فرو برد و در واقع باعث جرقه ای در ذهنم شد و بهم بهونه نوشتن داد، دیدن این فیلم بود.

آدم ها وقتی می دونند برای چی زنده اند و برای چی زندگی می کنند، لذت خیلی عمیق تری رو تجربه می کنند. وقتی سردرگم باشی، وقتی نقشه راهت مشخص نباشه، وقتی هر روز یه سازی بزنی و زندگیت «تکمیل یک پازل معنادار» نباشه، خودت همیشه از درون ناراضی هستی. همیشه در دلهره و استرسی. همه ش فکر می کنی یه چیزی کمه. انگار این زندگی اونی نیست که میخواستی… مدام دنبال چیزی میگردی و این آشفتگی برات خیلی تلخ و آزاردهنده ست.

ماها وقتی ارزش های مشخصی داشته باشیم، زندگیمون معنادار میشه. به یک آرامش عمیق میرسیم. افراد زیادی راجع به این موضوع و با روش ها و سبک های مختلف نوشتند، مثلاً ویکتور فرانکل در کتاب «انسان در جست و جوی معنا» و «معنادرمانی»، مارک منسون در کتاب «هنر ظریف بی خیالی» و…

چند روز پیش در صفحه اینستاگرام محمدرضا شعبانعلی، جمله ای ازش خوندم (در جواب کامنت یکی از مخاطبانش) که برام خیلی قشنگ بود؛ نوشته بود از نظر من انسان «موفق» کسیه که ارزش های مشخصی داشته باشه و خودش رو با این ارزش ها «وفق» بده.

اکثر ما انسان ها تصمیماتمون رو بر پایه ارزش هامون میگیریم اما بنظرم مهم جنس این ارزش هاست. یعنی فکر می کنم که نمیشه ما ارزشی تو زندگیمون نداشته باشیم، ممکنه خودمون ازش بی خبر باشیم.

حتی بنظرم بعضی از ما نمی دونیم که در سلسله مراتب ارزش هامون «لذت» حرف اول رو میزنه. در واقع محور «خود» و «لذت» جویی. بیشتر ماها دوست داریم که زندگیمون لذت بخش باشه. در این که اصلا شکی نیست ولی بنظرم مشکل از جایی شروع میشه که خودِ لذت می شه ارزش اصلی زندگیمون. این رو میشه با پرسیدن چراهای پی در پی بعد از یک رفتار مشخص بهش پی برد. احتمالاً همین باعث میشه ما رفتارهای مشخص و قابل پیش‌بینی نداشته باشیم. به راحتی بزنیم زیر حرفمون. نتونیم به مدت طولانی به هدف یا شخصی پایبند بمونیم.

در این باره کارن هورنای در کتاب هاش به خوبی و تفصیل توضیح داده. البته هورنای این تزلزل شخصیت رو ناشی از خودمحوری می دونه (البته «خود» با تعریف خود هورنای که بنظرم برای شناخت این خودی که ازش حرف میزنه نیازه که کتاب هاش خونده بشه). بنظرم تناقضی با حرف های من نداره؛ اینکه در واقع ارزش من ایجاد لذت برای خودم باشه. ممکنه برای کسی که خودمحوره، بعضی وقتا این اثر خوب داشته باشه و بعضی وقتا بد. مثلا من به شخصی کمک می کنم و این برام لذت بخشه و بخاطر لذت بردن خودم بهش کمک می کنم و هرچند که ممکنه اثر مثبتی از خودم به جا گذاشته باشم ولی بازم تنها بخاطر خودم این کار رو کردم (و ممکنه در موقعیت دیگه ای عکس این کار صدق کنه/ یعنی ترجیح بدم بخاطر منفعت خودم کمکش نکنم!). یک بارم هستش که مدتی کسی رو بازیچه می کنم بخاطر لذت محدود خودم. آنچه که اینجا محور قرار میگیره ارزشمند بودن محض خودِ منه. ممکنه از احساس قدرت خودم لذت ببرم. یعنی در اولویت لیست ارزش های من قرار میگیره. بنظرم تشخیص این قضیه گاهی به سادگی اتفاق نمیفته و برا همین خیلی از ماها فکر نمی کنیم که ممکنه این راجع به خود ما هم صدق کنه!

ما اگه باورهای خودمون رو نشناسیم و برای خودمون ارزش هایی متعالی نداشته باشیم که عمیقاً بهشون معتقد باشیم، هر روز درگیر این هستیم و بیشتر تصمیماتمون بر محور این خواهد بود که الان حالِ چه کاریو دارم؟ دیدِ کوتاه مدت برا خوشیِ همین امروز و فردا.

من خودم شخصاً تصمیم گرفتم زندگی آرمانیم جوری باشه که اولین ارزش مشترک زندگی من و همراهم تو زندگی، رضایت خدا باشه. شاید جمله بندیم خنده دار بنظر بیاد. تعمداً این شکلی نوشتم چون این چیزیه که دوست دارم اتفاق بیفته و ایده آل منه ولی تا الان اولویت اولم تو زندگی نبوده. الان نه قصد خودتخریبی دارم و نه قصد منبر رفتن : )))

یک واقعیته که دلم میخواد این ارزش اولم باشه ولی الان نیست. وقتی خودِ خدا از عمق دل ما آگاهه، دیگه واقعا چه اهمیتی داره بقیه آدما چطوری تصورت کنند؟

بنظرم یکی از دردهای بعضی از ما آدم ها اینه که دائم تلاش می کنیم بقیه به حقیقت درونمون پی نبرند، به باورهای واقعیمون، به ترس هامون، به افکار و تصوراتمون… ولی واقعاً تا وقتی این حقایق درونی خودِ ما رو آزار بدن چه اهمیتی داره کل دنیا ازش بی خبر باشند؟ شاید گاهی برا این باشه که با تلقین بقیه خودمونم یادمون بره درونمون چقدر آشفته و غمگینه و دائماً نقشی رو بازی کنیم که خود واقعیمون نیست. من نمیگم بیایم همه خطاها و اشتباهاتمون رو پیش همه جار بزنیم و خودمون رو تخریب کنیم. حداقل برای خودمون هم که شده بنویسیم تا تصویر واضح و شفافی از خودمون داشته باشیم، بدونیم کجای کار میلنگه. کجاها خوبیم و کجاها اونجوری که رضایت بخشه نیستیم؟ از رو بررسی رفتارهای تکرارشونده مون می تونیم بهتر پی ببریم چه چیزهایی واقعا جزء ارزش هامون هستند و طبقشون رفتار می کنیم و چه چیزهایی نیستند و زیر پاشون میگذاریم (و شاید توهم این رو داریم که هستند)؟ چون نمیشه که من بگم صداقت برام یک ارزشه و از ده تا موقعیت، در ۳-۴ تاش دروغ بگم!

مدت ها تو فکرش بودم آیا باورها ناخودآگاه ایجاد می شن یا من میتونم خودم تصمیم بگیرم که به یک چیز باور پیدا کنم؟ آیا پیدا شدن یک باور، انقلاب درونیه یا به مرور و طی یک روند ایجاد می شه؟ برای تغییر یا ایجاد یک باور چه پروسه ای رو باید طی کنم؟ چجوری میتونم باورهای اشتباهی که از کودکی در ذهنم شکل گرفته رو تغییر بدم؟

البته قبل از هرچیز برای اینکه بشه به نقطه مشخصی فکر کرد، باید تعریف مشترکی از واژه ها داشته باشیم و این برای واژه های انتزاعی مثل باور و ارزش و… بسیار کار سختیه (به اینجا رجوع شود)

چیزی که به تجربه بهش رسیدم اینه که تغییر باورها خیلی کار سختیه و نیازمند همت قوی و سرسخت بودنه. برای بعضی از ما آدما خیلی سخته بپذیریم که یک عمر به چیز اشتباهی باور داشتیم. مقاومت درونی ما، حتی اگه خودمون حسش نکنیم، شروع به عمل می کنه تا ما رو در نقطه ای که هستیم نگه داره.

من در سیستم ذهنی خودم به این رسیدم که داشتن یک سری باورها و ارزش های مشخص و پایبندی بهشون حس عمیق آرامش و رضایت درونی به ما میده. دیدن شخصیت ویکتور در این فیلم یهویی انگار من رو به آرمانشهر خودم پرتاب کرد و ته دلم عمیقاً دلم خواست که من هم به ارزشی انقدر پایبند باشم و در عین حال بتونم یک نفر رو همراه خودم داشته باشم که عمیقاً به اثربخش بودن حضورش در راستای عمل کردن بر مبنای این ارزش، باور داشته باشم 🙂

منظورم از این جمله این نیست که کاش یک نفر رو داشته باشم! بلکه منظورم اینه که کاش خودم این باور رو نسبت به عشق داشته باشم. خیلی از ماها واقعا نمیدونیم چرا یک نفر دیگه رو دوست داریم؟ اصلا دوست داشتن یک انسان دیگه به چه دردی میخوره؟


تلاشمو کردم که بدون وسواس بنویسم. امیدوارم به مرور نوشته هام به سمت مفید‌بودن بره و باعث اتلاف وقت کسانی که میخونندش، نباشه.
اگر تا این جمله رسیدید، ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید. 🙂

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *